تبلیغات

اكسپرسيونيسم ـ آبستره آمريكا متأثر از مهاجران اروپايي

آنچه كه اكسپرسيونيسم ـ آبستره ناميده مي‌شود، يا به تعبير هارولد روشنبرگ Harold Rosenberg در سال 1951، نقاشي اكشن، اولين نهضت هنري بود كه سبب اعتلاي نام هنرمندان آمريكايي و ثبت آنان در عرصه‌ي هنر جهان بوده است.

آنچه كه اكسپرسيونيسم ـ آبستره ناميده مي‌شود، يا به تعبير هارولد روشنبرگ Harold Rosenberg در سال 1951، نقاشي اكشن، اولين نهضت هنري بود كه سبب اعتلاي نام هنرمندان آمريكايي و ثبت آنان در عرصه‌ي هنر جهان بوده است. در حالي كه بعد از جنگ جهاني دوم، نقاشان اروپايي مكتب پاريس به نظر عاري از هرگونه ايده نوين بودند و چنين مي‌نمود كه قابليت‌هاي هنري آنها رو به زوال گذارده است، اين روند نزولي در خلاقيت و نوآوري ـ به جز تعداد بسيار محدودي از هنرمندان آن ـ برعكس آمريكا نيرو و حيات تازه‌اي به هنرمندان جوان اين كشور بخشيد.
قبلاً اشاره شد كه برخي از هنرمندان كوبسيت، آبستره و مدرنيست به دليل وضعيت خاص زمانه مهاجرت كردند و بسياري از آنان تنها به لطف حمايت مالي، كه بر اساس برنامه كمك ائتلافي اف. آ. پي از آنها مي‌شد، امكان ادامه كار يافتند. لازم به ذكر است برنامه اف. آ. پي توسط هنرمندان بزرگ آمريكا آرشيل گوركي A.Gorky، پولاك Pollock، دكونينگ Dekooning و مجسمه‌ساز مشهور ديويد اسميت و بسياري ديگر اجرای ‌شد. تقويت مدرنيسم در اروپا، به ويژه بعد از اقامت میرو،لوژه شده، ماتيس و فرانسوااليون تأثيرات جانبي بر هنر اين قاره گذاشت. در اين زمان مهاجران آلماني گريزان از نازيسم رابطه مطلوبي با ديگر اروپاييان به نمايش گذاردند كه به از سرگيري مجدد مدرنيسم كمك كرد. آلبر، موهولي نارگي و هاكني هافنن ـ كه در فرانسه چندان شناخته شده نبود ـ، استادان اين نهضت به شمار آمده و همگي به ويژه هافمن تأثير عظيمي بر جوانان آمريكايي از جمله پولاك و كليفورد استيل c.still گذاشتند. در حالي كه موزه‌ي هنرمندان نيوپولك كه در سال 1936 دو نمايشگاه بزرگ با عناوين «كوبيسم و هنر آبستره» و «هنر شگفتي آفرين داداسوررئاليسم» برگزار كرد. در همين سال گروه هنرمندان آبستره آمريكا A.A.A با هنرمندان چون موريس گريوز M.Graves، رالتز Rattner، ماكيور Maciver و آرتوركالز A.cales شكل گرفت.
پس از شروع جنگ جهاني دوم موج ديگري از مهاجرين، كه در ميان آنها هنرمندان سوررئاليست بسياري نيز ديده مي‌شود، به نيويورك وارد شد و تأثير شاياني بر حيات هنري اين سرزمين گذارد. از جمله اين هنرمندان مهاجر مي‌توان به «ماكس ارنست» «ماسون»، «ماتا»، «تانگي» (كه بعدها آمريكايي شد)، لژه، شاگال، موندريان و رادكين اشاره كرد. آندره برتون نيز از جمله مسافرين بوده و به اتفاق مارسل دوشامپ نقش مؤثري ايفاء كرد. موندريان اما به دنبال اقامت در نيويورك و ترسيم دو تابلوي معروفش «ويكتوري ـ بوژي ـ و دژي» و «برودو ـ بوژي ـ ووژي» در سال 1944 جان خود را از دست داد. ماسون و ماتا نيز «سرکيجه‌ي اووس» (ماتا 1944) ولاپيتي (ماسون 1943) را در همين زمان آفريدند. پس از برگزاري نمايشگاه هنرمندان مهاجر در سال 1942 پگي گاگينهام P.Guggenheim، كه هنرمندان را در مهاجرت ياري رسانده بود و بعدها با ماكس ارنست ازدواج كرد، آثار تمامي هنرمندان برجسته سوررئاليسم و هنر آبستره و همچنين جوانان آمريكايي چون موترول Motheruell، روتكو Rothko، كليفورد Kilfford، استيل و جكسون پولاك را به نمايش گذاشت.
اما برگزاري نمايشگاه جكسون پولاك jackson pollack در سال 1943، كه به عنوان نقطه عطفي در آغاز برپايي اين نمايشگاه‌ها ثبت شده است، اكنون با رويكردي به گذشته، چون مرامنامه‌اي تبليغاتي و يا اعلاني از صورت جديد هنر آمريكا به نظر مي‌رسيد. مدت‌ها آثار پولاك با آثار هنرمندان سورئاليست اروپايي كه در گالري گاگینهام به نمايش گذاشته مي‌شدند اشتباه گرفته شد، در حقيقت در اولين دوره نقاش‌هاي او كه نسبتاً محدود و خشن بودند نوعي قرابت و نزديكي با سمبوليسم ـ سورئاليسم احساس مي‌شد.
سام هانتر Sam Hunter درباره‌ي اين دوره مي‌نويسد: در همين دوره كه رابرت موترول و آرشيل کورگي در حال تجربه‌هاي جديدي بودند، بازيوت Baziotes، روتكو Rothko، گوتليب Gotlieb، استيل still و نيومن Newman درصدد يافتن فرم‌هاي هنر قديمي و ابتدايي و در جست و جوي سوژه‌هاي جديد به افسانه‌ها و اسطوره‌ها روي آوردند. تازگي و رويكرد دوباره به اين سوژه‌ها به دليل ريشه‌هاي تاريخي و غم انگيز بودن مفاهيم آنها نبود، بلكه در شور و حرارتي نهفته است كه مشخصه‌ي بارز مضامين سمبوليك نيز مي‌باشد. به علاوه، اين نوگرايي راهي به سوي هماهنگ‌سازي شناخت‌هاي ناخود آگاهانه و فكري هنرمند و عملكرد خلاقانه‌ي او باز مي‌كند. با اين وجود، نمود آشكارتر قوه‌ي خيال و توان ابراز فردي اين هنرمندان و تجلي ويژگي‌هاي متعالي آنها گذر ايام را طلب مي‌كرد.
بايد اشاره كرد كه پولاك نيز در آغاز تحت تأثير مجموعه‌اي از آثار پيكاسو با عنوان «کونيكا» و مكتب سورئاليسم، به مبارزه عليه خيالپردازي‌هاي ابتدايي و زيست محيطي پرداخت‎؛ ولي بعدها ضربات بي‌پروا و توانمند قلم او خشونت منحصر به فردي را تجلي بخشيد كه با ظرافت خاصي به اين «نوشتار» غير تصويري و متمايز از ديگران مبدل شد. در نقاشي‌هايي كه او در سال 1947 با تكنيك Dripping كشيد، همان انرژي و گرايشات متضاد به چشم مي‌خورد كه در آثار پيشين او مي‌توان يافت. خطوط در هم پيچيده او چنان است كه گويي چندين حيوان خيالي با چندين دشمن نامرئي براي رهايي خويشتن در ستيزند.
شايد بتوان گفت آثار ويليام دكونينگ willem dekooning نيز به اندازه بسيار كمي تحت تأثير سوررئاليسم بود. اين نقاش و «پولاك» از طلايه‌داران هنر امريكا به شمار مي‌روند، اما در سال 1952 به بعد «دكونينگ» به يگانه چهره درخشان در عرصه هنر امريكا تبديل شد. همچنين در مورد دكولينگ بايد افزود: آثار او كه ريشه در تخيل سوررئاليستي دارند قدمي بيش با بخش‌هايي كه ميدان ارائه آزاد سبك كم نقص و كامل هر هنرمند مي‌باشند، فاصله‌اي ندارد. از سال 1948 به بعد، باز هم مي‌توان نشانه‌هاي خيالپردازي را در آثار او ديد.
اما در اواخر سال‌هاي چهل مي‌توان شاهد تغييراتي در آثار نقاشان پيشرو آمريكايي‌ بود كه حاصل گسترش روزافزون حضور قوه‌ي تخيل و استفاده از شديدترين تأكيدهاي اكپرسيونيستي بود. «روتكو» «نيومن»، «گوتليب»، «استيل» اسطوره و بدوي‌گرايي را كنار گذاشتند و شيوه نقاش آبستره را در پيش گرفتند. هنر نقاشي، در توضيح چگونگي خلق يك اثر كه تنها موضوع مورد بحث و بنيادين آن زمان بود، راه كارهاي جديدي كشف كرد. ديگر مسئله‌ي اصلي اين نبود كه چه چيزي در ذهن هنرمند نقش مي‌بندد، بلكه اهميت مسئله در چگونگي رشد و گسترش تصويري بود كه با دستان او نقش مي‌‌گرفت. هنرمند، در جريان اين تكامل، ناگزير خود را به دست مهارت و زبردستي خويشتن مي‌سپرد. او در عين حال مي‌خواست كه چيره‌دستي في‌البراهه، شهامت و جسارت بكار بسته‌اش در خلق اثر، يا به عبارت ديگر، تداعي تمامي بضاعت او در قوت ژرف لحظه‌اي بسيار كوتاه، تحسين بيننده را برانگيزد و او را تحت تأثير قرار مي‌دهد.
«پولاك»، «هافمن»، «دكونينگ» و ديگر هنرمندان نزديك به ايشان، اهميت خاصي براي سرعت عمل و حركت دست هنرمند به هنگام نقاشي قائل بودند. آثار ايشان چنين به ذهن القاء مي‌كنند كه «نقاشی، همانند حادثه‌اي عيني و بي‌درنگ، كاري است كه به سرعت انجام مي‌شود.‌ »آثار ايشان، با القاء ذهنيت جديدي از نقاشي ـ بصورت حادثه‌اي عيني، عملي بي‌درنگ و سريع ـ، تجلي بخش درك و احساس جديدي از زمان است. بدين ترتيب، نقاشي تا آن جا رشد مي‌كند كه مي‌تواند بيانگر نمادين بخشي از نمايش وجود هنرمند باشد كه به دست خود او ترسيم مي‌گردد، نه اين كه چيزي براي تكامل بخشيدن، رؤيايي براي بيان كردن و يا ساختماني براي بر افراشتن ـ آن هم بر اساس قوانيني از پيش تبيين شده ـ باشد. واژه‌ي نقاش اكشن، در بردارنده مضموني اخلاقي يعني تعهد و مفهومي در مقوله زيبايي شناختي است، يعني آزادي عقايدي كه از پيش در ارتباط با سبك تبيين شده باشند. اكنون سطح اين تعابير بسيار از سطح مفاهيم قدرت نمايي و قوانين خلق في‌البراهه، كه مدت‌ها مفهوم نقاش اكشن بدان‌ها محدود مي‌شد، فراتر رفته است.
برخي از محققين معتقدند كه هانس هافمن Hans Hafmanu نقاش آلماني كه تأثير به سزايي بر نقاشان پيشرو آمريكا داشته است، شايد اولين هنرمندي باشد كه قالب‌هاي آزاد نقاش اكشن را در ترسيم تابلوهاي خود بكار برد. او پيش از اين، يعني در سال 1940، در يك اثر ابتكاري با عنوان بهار از تكنيك Dripping استفاده كرده بود كه البته جكسون پالاك بعدها تمام نيروي خود را صرف تكامل اين روش كرد. براي «هافمن» مفهوم يك قالب مشخص و بسته، و قالب پويايي كه در فرآيند تغييرات دائمي و تحرك فضا در اثر هنري بكار گرفته مي‌شود يكسال نبودند. در اثر او، ضربه قلم مو، علامتي كه گذاشته مي‌شود و قطره‌اي كه مي‌‌چكد به شكلي منسجم و روشن به محض تماس با سطح پرده، به سرعت جاي خود را مي‌يابد و تثبيت مي‌شود. اين همان تركيب كلي نقاشي است كه هنر آمريكا را طي سال‌هاي چهل دگرگون كرد.
در آغاز جمعي از هنرمندان، كه تعدادشان نيز همواره رو به فزوني داشت، و بعد گروه كوچكي از منتقدين و كارشناسان و بالاخره جمع كثيري از مردم قادر به خواندن نقاشي اكشن، مجسمه‌سازي با فلزات مذاب و اصطلاحات جديد و منحصر به فرد زيبايي شناختي شدند. گذر از سبك غالب سال‌هاي سي كه شامل قالب‌‌هاي متعددي از اكسپرسيونيسم و رئاليسم رمانتيك مي‌شود و رسيدن به اين سبك جديد انتزاعي براي بسياري از هنرمندان پيشرو خيلي سريع اتفاق افتاد. به استثناي «گوركی»، «هافمن» و «دكونينگ» اكثريت نسل جديد از مردان كار كشته‌اي تشكيل شده بودند كه قبل از سخن گفتن به زبان آبستره، تجربه‌‌هاي مفيدي به عنوان مفسران محيط اجتماعي داشتند. روشن است كه در جريان سال‌هاي چهل و آغاز سال‌هاي پنجاه، تصاوير فيگو داتيو غالباً و به وفور در آثار اين هنرمندان ديده مي‌شوند. به اين ترتيب، اولين دوره كارهاي تخيلي آناتوميك پولاك، و در نقاشي‌هاي سياه و سفيدي كه در سال 1951 مي‌كشيد ظاهر شدند. به طوري كه به نظر مي‌رسد او براي جلوگيري از بروز هر گونه الهام يا اشتباه بين آثار خود و قالب‌هاي روشنفكرمآبانه هنر بي‌هدفي كه براي اولين بار در طول قرن وارد دنياي هنر شده بود، مجبور بود نقاشي فيگوداتيو را كنار گذاشته و به نقاشي آبستره روي بياورد.
اما سرانجام بعد از پايان سال‌هاي چهل و تا اواسط سال‌هاي پنجاه، دكونينگ نيروي غالب نقاش آمريكايي را آشكار ساخته و با تأليف فرهنگ لغاتي از مفاهيم مربوط به نقاشي آمريكايي، نقطه آغازي براي انجام جست و جوهاي بعدي بنياد نهاد. نيروي رهايي بخش و راديكاليسم پولاك نيز در نظر هنرمندان جوان از او يك قهرمان ساختند و مرگ نابهنگام او در سال 1956 به اين اعتبار قوت بيش‌تري بخشيد، ولي تأثير مستقيم او تا مدتها بعد، يعني تا زماني كه مفهوم عميق سبك او آشكار شود، بسيار محدود باقي ماند. اما در مورد دكونينگ، ديد تصويري او، جهش بزرگي كه در راستاي دستيابي به سبكي شكوهمند در هنر به وجود آمده بود و باقي مانده‌ي مفاهيم سنتي هنر، وجهه‌اي كاملاً برجسته از اين هنرمند ساختند كه علاوه بر تأثيرگذاري او بر نسل زمان خود، شاهد تأثيرگذاري او بر نسلي هستيم كه نقش پل ارتباطي ميان او و نسل بعدي هنر را بازي مي‌كنند. دكونينگ با كشيدن تصوير باز و نفي كردن سبك و هرگونه آموزش حرفه‌اي كارگاهي، راهي براي ظهور شعر غنايي و لطيف جك توركو jack Tworkow، نهادينه شدن و پويايي در نقاش و كلاژ استبان ونيسنت Esheban vincente و شخصيت پردازي خاص گشود كه البته نبايد فراموش كرد كه اين امر آخر، نتيجه‌ي كار جوانان و هنرمندان برجسته‌اي چون لاري ريورز Lary Rivers، جو آن مشيل joan mithchel، گرس‌ها رتيگان Grace Hartigan، آل لذلي Al leslie و … بود كه در آن زمان در حال كسب تجربه بودند. شيوه كار تمامي اين هنرمندان به قدري انفرادي است كه نمي‌توان آنها را در يك مكتب به معناي آكادميك كلمه دسته‌بندي كرد، ولي مشخصات مشتركي كه به استناد آنها بتوان اكسپرسيونيسم ـ آبستره‌ي دكونينگ را يك نهضت مستقل و مقتدر به حساب آورد، به قدر كفايت در آثار همه‌ي آنها مشهود است. «هارولدروشنبرگ» با هوشمندي خاصي كه در همه آثارش متجلي است، چنين مي‌گويد: «نهضت‌هاي هنري واقعاً زنده، به جاي محدود و قالبي كردن انرژي افراد سعي دارند انرژي فردي آنان را به فعليت برسانند. هنگامي كه انرژي هنرمندان در راستاي يك جريان هنري مصرف شود، موجب افزايش فرديت هنرمند شده و احساساتي را كه از درون او و شايد هم از ما و راي ادراك شخصي نشأت مي‌گيرند به واسطه‌ي دست در يك جهت هدايت مي‌گردند.» بر همين اساس از مد‌ت‌هاي مديدي، خلاقيت‌هاي جالب توجه گروه ديگري از نقاشان آبستره آمريكايي كه در نقاشي اكشن اما با گرايش كاملاً متفاوت كار مي‌كردند ناشناخته باقي مانده و بي‌‌اهميت تلقي مي‌شوند، در حالي كه تأثير كليفورد استيل clyfford still، مارك روتكو Mark Rathko و آدولف گوتليف Adolph Gothielo بعد از مرحله‌ي آثار پيكتوگرافي‌اش به عنوان بنيان‌گذاران سمبوليسم آبستر، در هنر آمريكا بسيار عميق‌تر و سازنده‌تر از روشن دكونينگ‌ طي سال‌هاي پنجاه بوده است. هر چند كه اين سه هنرمند علناً روش‌ها و اهداف نقاشي اكشن را رد مي‌كردند، اما صرف نظر از مسائلي كه مربوط به احساسات فردي مي‌شوند، بايد گفت كه در طول تاريخ هنر ديده نشده است كه دو گروه متفاوت روابطي چنين مستحكم داشته باشند.
بايد گفت در جمع نقاشان برجسته‌اي كه خود را با «پولاك» و «دكونينگ» انطباق دادند، اكنون نقاشي اكشن به صورت حركتي پر شور، عنصري انعطاف‌پذير با دامنه‌اي بسيار وسيع درآمده است. از آن جا كه علائم زنده‌ي تعهد شخصي و همين طور نشانه‌هاي نيروي خلاقيت هنرمند، در شيوه‌ي برگزيده‌ي او در خلق اثر، كاملاً مشهود است؛ بنابراين مي‌توان نقاشي را نقطه‌ي اوج عمل آفرينش هنر تلقي كرد. با اين وجود در اواخر سال‌هاي پنجاه، جمعي از هنرمندان از گروه اصلي نقاشان اكشن جدا شده و در نقاشي خود وسعت، لطافت و عينيت را جايگزين ضربات پويا و گوياي قلم‌مو و تأكيدهاي تند و پرشور كردند.
نقاشي‌هايي كه «پولاك» با تكنيك «Dripping» كشيده است مملو از لكه‌ها و سطوح رنگي كه بر اثر اتفاق و پيشامد بوجود آمده‌اند، همين طور تصاوير تند و جزئياتي پر شور در زمينه‌اي از رنگهاي نسبتاً‌ يكنواخت مي‌باشد. غير قابل تشخيص بودن اجزاء نقاشي و حضور شديد و خشونت رواني در بكارگيري رنگها باعث شد كه از طريق توازن خاص تركيب، بر بيان حالت آن تأكيد شده به يك تأثير يا به عبارت ديگر به يك كليت دست يافته و در مقابل چشم بيننده بصورت مجموعه‌‌اي هيجان انگيز، درخشاني و بي‌همتا درآمده است. از جمله پيامدهاي چنين تحولي، افزايش گسترده و در نتيجه افزايش ميزان اهميت تأثير نقاشي بر بيننده است كه چنين مي‌توان از آن نتيجه گرفت كه در كنار تحقق تأثير چنين عملكرد جالب توجهي، به نظر مي‌رسد نقاشي از حدود چارچوب تابلو فراتر رفته و بيننده را در فضاي خاصي قرار مي‌دهد.
نقاشي‌هاي بزرگي كه «پولاك» در فاصله‌ي سال‌هاي 1949 ـ 1950 كشيد و آثار باشكوه دكونينگ همانند Attic و Excavation كه به همين دوره متعلق دارند، نبايد به سادگي همچون حركاتي حاكي از خودنمايي يا صحنه‌اي از نمايش چيره دستي «قهرمان گونه» هنرمند تلقي شوند. اين آثار ساختارهايي هستند بسيار عظيم و ژرف كه عميقاً بر روي آنها تأمل شده و براي گسترش اكپرسيونيسم در چارچوبي محدود در نظر گرفته شده‌‌اند. اينها تلاش‌هايي هستند كه براي مقابله با يك وضعيت كلي با بياني اكسپرسيونيسم انجام گرفته‌اند، همانند آخرين تلاش‌هايي كه «مونه» با شيوه‌اي غير فعال‌تر و كاملاً اُپتيك صرف كشيدن منظره‌ها كرده است‎‎؛ گسترش جنبه‌هاي مادي اين مسئله به تنهايي كافي است تا هرگونه حد و مرزي را بين اثر هنري و فضايي كه ما به عنوان بيننده در آن جاي داريم از بين ببرد.

منبع: هنرمندان
بررسي و تحليل هنر معاصر جهان
«مرتضي گودرزي (ديباج)»

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

menu

اخبار از سایتهای دیگر